برچسب: شهیدانه

  • شهید مهدی زین‌الدین

    شهید مهدی زین‌الدین

    مهدی زین‌الدین در سال ۱۳۳۸ در تهران به دنیا آمد؛ جوانی آرام، باهوش و پرتلاش. او در ۱۸سالگی با شروع جنگ، درس و زندگی شخصی را کنار گذاشت و به جبهه رفت. خیلی زود به‌خاطر ایمان و شجاعتش فرمانده لشکر ۱۷ علی‌بن‌ابیطالب(ع) شد.
    مهدی تنها ۲۵ سال داشت که در آبان ۱۳۶۳، در حالی‌که برای شناسایی به خط مقدم رفته بود، به شهادت رسید. زندگی کوتاه اما پرمعنایش این پیام را داشت: برای جاودانه شدن، باید دل را به خدا بسپاری، نه به دنیا.

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • شهید میشی

    شهید میشی

    شهید زندگی کنی، شهید میشی
    امام رضایی باشی، رو سفید میشی
    کی چی میخوادش توی حرم، فرقی نداره
    پنجره فولادِ رضا(علیه السلام)، نه نمیاره …

    خوشا به حالتان شهدا :

    ❤سرلشگر شهید امیر علی حاجی زاده❤

    ❤سرلشگر شهید حسین سلامی❤

    ❤سرلشگر شهید محمد باقری❤

    ❤سرلشگر شهید قاسم سلیمانی❤

    ❤شهدا…❤

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • دختری که پدرش شهید شد

    دختری که پدرش شهید شد

    دختری بودکه
    پدرش‌شهیدشد . .
    دانشگاه که قبول‌شد، همه گفتند:
    باسهمیه قبول شده!!!
    ولی…
    هیچوقت نفهمیدند. 
    کلاس او‌ل وقتی خواستندبه اویادبدهند
    که بنویسد بابا!
    یک هفته درتب سوخت…!

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • کلام شهید محمد حسن طوسی

    کلام شهید محمد حسن طوسی

    دنیا محل امتحان وآزمایش است وکاروانسرایی است موقت، و قافله مرگ فرا خواهد رسید وهمه درنوبت قراردارند ودرمهلت مقرر باید بسوی او بازگشت، آنچه را خداوندتقدیر می نمایدکسی قادر به آن نخواهدبود خداونددقیقه وثانیه ای مرگ کسی را به تاخیر نمی اندازدپس چه بهترکه انسان زندگی اش را درمسیر طاعت الهی و درجهت کسب رضایت خداوند قرار دهد و همواره به یاد او باشد.

    شهید محمد حسن طوسی

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • شهیدانه – خلبان شهید عباس بابایی

    شهیدانه – خلبان شهید عباس بابایی

    خلبان شهید , بابایی !

    غرق خون , روسپید , بابایی !

    رمز و راز تو را نفهمیدیم

    و نماز تو را نفهمیدیم

    خون تو خاک را طراوت داد

    و به ما درس استقامت داد

    می شود تا همیشه باقی بود

    با لب تشنه نیز ساقی بود

    بازعهد ازل شکوفا شد

    زخم های غزل شکوفا شد

    در حقیقت بهشت سهم شماست

    بهترین سرنوشت سهم شماست

    در شکوه شهادت و هجرت

    آنچه قرآن نوشت سهم شماست …

    شهید عباس بابایی

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم

  • میگفت…

    میگفت…

    خِجالت میکشم‌ْهمه جاچادربپوشم..!

    معمولا‌ًتو‌فامیل هیشکی هم سن و

    سال من‌چادری‌نیست.!

    میشم‌گاو‌پیشونی سفید..!

    گفتم…

    قرارنیست همه مثل‌تو‌باشن که.!

    ماه‌أگه‌بیشتر‌از‌یکی تو‌آسمون ازش بود،

    که‌ دیگه‌ فرقی با‌ ستاره‌ها‌نداشت.

    تو‌ماه‌ باش…


    شهیدگنجۍخطاب‌به‌شهیدآوینی


    گفت:حاج‌ مرتضی.!

    دیگه‌ باب‌ شهادت‌ هم‌ بسته شد…

    شهیدآوینی در‌جواب‌ گفت؛

    نه برادر.!

    شهادت‌ لباس‌ تک‌ سایزۍ است

    که‌ باید تن‌ِ آدم‌ِ به‌ اندازه‌ آن‌ در‌آید

    هروقت‌ به‌ سایز‌این‌ لباسِ‌ تک سایز

    درآمدی…پروازمیکنی…!

    مطمئن باش..

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم

  • شهیدانه – شهید محمد حسین یوسف الهی

    شهیدانه – شهید محمد حسین یوسف الهی

    امام حسین ( ع ) فقط مشکی پوش و گریه کن نمی خواهد ! از این ها فراوان دارد ,

    امام حسین ( ع ) رهرو می خواهد !

    شهید محمد حسین یوسف الهی

    ان شا الله رهرو سید الشهدا و شهدای وطنمون باشیم .

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم

  • شهیدانه

    شهیدانه

    بابایی..
    میشه‌نری؟!
    اخه‌من‌دوست‌دارم
    +عزیزدل‌بابا‌اگر‌من‌نرم
    حرم‌عمه‌جان‌خراب‌میشه
    اگر‌من‌نرم‌‌همسن‌سالات‌نمیتونن‌درس‌بخونن‌
    نمیتونن‌زندگی‌کنن
    بابا..
    +جان‌دل‌بابا
    یه‌قول‌میدی‌بهم؟!
    +چه‌قولی؟
    مراقب‌خودت‌باشیا..
    منم‌یادت‌نره
    قول‌بده‌برگردی
    ولی‌حتی‌انگشتتم‌نبری
    +قول‌میدم..
    هیچ‌وقت‌یادم‌نمیری
    وجودمنی‌چطوری‌یادم‌بری؟!
    چشم‌مراقب‌خودمم
    دخترِبابا‌شماهم‌قول‌بده‌
    مراقب‌مادرت‌و‌خواهر‌‌وبرادرت‌باشی
    قول‌میدم‌برگردم..
    ولی‌معلوم‌نیست‌شایدانگشتم‌موندلای‌در‌ماشین..!
    _خنده‌ای‌زد..
    (خنده‌ای‌از‌جنس‌خنده‌اسمانی‌ها)
    دخترشو‌بغل‌کرد
    بوسید..
    با‌بقیه‌‌خدافظی‌کرد
    یکم‌ب‌دختراش‌و‌پسراش‌نگاه‌کرد
    رفت‌نوزادشو‌گرفت‌بغلش‌وگونه‌اش‌بوسید..!
    گفت‌قول‌بده‌راه‌منو‌ادامه‌بدی..
    کولشو‌گذاشت‌روی‌دوشش
    رفت..

    دختر‌توی‌نبودش‌بی‌قراری‌میکرد
    وقتی‌باباش‌زنگ‌میزد
    بغضش‌بزورقورت‌میداد..
    بریده‌بریده‌میگفت:
    ب..ا..با
    با..بایی
    کی‌برمیگردی!؟
    گوشیو‌میداد‌دست‌مادر
    میدوید‌توی‌اتاق‌..
    گوشه‌همیشگی‌مینشست‌ب‌عکس‌های‌باباش‌
    خیره‌‌میشد..
    بالاخره‌انتظارش‌تموم‌شد
    باباش‌به‌قولش‌عمل‌کرد..
    برگشت..
    مراقب‌خودش‌بودا
    اخه‌‌قول‌داده‌بود‌زخمی‌نشه
    بی‌سر‌اومد

    خودشو‌اماده‌کرده‌بود‌واسه‌بغل‌بابایی
    نه‌بغل‌کردن‌تابوت..!
    الان‌دیگه‌پاتوق‌همیشگیش‌شده‌بود‌مزاربابا
    هرچی‌میشد‌میرفت‌پیشش‌و‌درد‌و‌دل‌میکرد
    چه‌شب‌ها‌که‌تاخودصبح‌نمیخوابید‌و‌
    باعکس‌بابا‌صحبت‌میکرد
    و‌اشکاش‌مثل‌سیل‌جاری‌میشد..!

    حالاشما‌بگید‌
    این‌همه‌طعنه‌و‌کنایه‌شنیدن‌
    برای‌پول‌رفته؟!
    اخه‌‌خودت‌حاضری‌بخاطر‌پول‌بری‌و‌برنگردی؟!
    بری‌و‌دخترت‌بی‌تاب‌ویتیم‌بشه!؟
    حاضری!؟

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم