دسته: شهیدانه

  • پهلوان – شهید ابراهیم هادی

    پهلوان – شهید ابراهیم هادی

    سید حسین طحامی ( کشتی گیر قهرمان جهان ) با بچه ها ورزش می کرد . هر چند مدتی بود که سید , به مسابقات نمی رفت , اما هنوز بدنی بسیار ورزیده و قوی داشت , سید بعد از پایان ورزش رو کرد به حاج حسن و گفت : حاجی , کسی هست با من کشتی بگیره ؟ حاج حسن نگاهی به بچه ها کرد و گفت : ابراهیم , بعد هم اشاره کرد : برو وسط گود .

    معمولا در کشتی پهلوانی , حریفی که زمین بخورد , یا خاک شود می بازد .

    کشتی شروع شد . ما هم تماشا می کردیم . مدتی طولانی دو کشتی گیر درگیر بودند . اما هیچکدام زمین نخوردند .

    فشار زیادی به هر دو نفرشان آمد , اما هیچکدام نتوانستند حریفشان را مغلوب کنند .

    این کشتی پیروز نداشت . بعد از کشتی سید حسین بلندبلند می گفت : بارک الله , چه جوان شجاعی , ماشاءالله پهلوون !

    ورزش تمام شده بود . حاج حسن خیره خیره به صورت ابراهیم نگاه می کرد . ابراهیم آمد جلو و با تعجب گفت : چیزی شده حاجی !؟

    حاج حسن هم بعد از چند لحظه سکوت گفت : تو قدیم های این تهرون , دوتا پهلوون بودند به نام های حاج سید حسن رزاز و حاج صادق بلورفروش , اون ها خیلی با هم دوست و رفیق بودند .

    توی کشتی هم هیچکس حریفشان نبود . اما مهمتر از همه این بود که بنده های خالصی برای خدا بودند. همیشه قبل از شروع ورزش کارشان رو با چند آیه قرآن و یه روضه مختصر و با چشمان اشک آلود برای آقا عبدالله علیه السلام شروع می کردند. نفس گرم حاج محمد صادق و حاج سید حسن , مریض شفا می داد .

    بعد ادامه داد : ابراهیم , من تو رو یه پهلوون می دونم مثل اون ها !

    ابراهیم هم لبخندی زد و گفت : نه حاجی , ماکجا و اون ها کجا . بعضی ها از اینکه حاج حسن اینطور از ابراهیم تعریف کرد ناراحت شدند.

    فردای آن روز پنج پهلوان از یکی از زورخانه های تهران به آنجا آمدند . قرار شد بعد از ورزش با بچه های ما کشتی بگیرند . همه قبول کردند که حاج حسن داور شود . کشتی ها شروع شد .

    چهار مسابقه برگزار شد , دو کشتی را بچه های ما بردند , دو تا هم آن ها . اما در کشتی آخر کمی شلوغ کاری شد !

    آن ها سر حاج حسن داد می زدند . حاجی هم خیلی ناراحت شد .

    من دقت کردم و دیدم کشتی بعدی بین ابراهیم و یکی از بچه های مهمان است . آن ها که ابراهیم رو خوب می شناختند مطمئن بودند که می بازند . برای همین شلوغ کاری کردند که اگر باختند تقصیر را بیندازند کردن داور !

    همه عصبانی بودند . چند لحظه ای نگذشت که ابراهیم داخل گود آمد . با لبخندی که بر لب داشت با همه بچه های مهمان دست داد . آرامش به جمع ما برگشت .

    بعد هم گفت : من کشتی نمی گیرم !

    همه با تعجب پرسیدیم : چرا !؟

    کمی مکث کرد و به آرامی گفت : دوستی و رفاقت ما خیلی بیشتر از این حرف ها و کارها ارزش داره ! بعد هم دست حاج حسن را بوسید و با یک صلوات پایان کشتی ها را اعلام کرد .

    شاید در آن روز برنده و بازنده نداشتیم . اما برنده واقعی فقط ابراهیم بود . وقتی هم می خواستیم لباس بپوشیم و برویم , حاج حسن همه ما رو صدا کرد و گفت : فهمیدید چرا گفتم ابراهیم پهلوانه !؟

    ما ساکت بودیم , حاج حسن ادامه داد : ببینید بچه ها , پهلوانی یعنی همین کاری که امروز دیدید .

    ابراهیم امروز با نفس خودش کشتی گرفت و پیروز شد . ابراهیم به خاطر خدا با اون ها کشتی نگرفت وبا این کار جلوی کینه و دعوا را گرفت . بچه ها پهلوانی یعنی همین کاری که امروز دیدید .

    داستان پهلوانی های ابراهیم ادامه داشت تا ماجراهای پیروزی انقلاب پیش آمد . بعد از آن , اکثر بچه ها درگیر مسائل انقلاب شدند و حضورشان در ورزش باستانی خیلی کمتر شد .

    تا اینکه ابراهیم پیشنهاد داد که صبح ها در زورخانه نماز جماعت صبح را بخوانیم و بعد وزش کنیم و همه قبول کردند .

    هر روز صبح برای اذان در زورخانه جمع می شدیم . نماز صبح را به جماعت می خواندیم و ورزش را شروع می کردیم . بعد هم صبحانه مختصری و به سر کارهایمان می رفتیم .

    ابراهیم خیلی از این قضیه خوشحال بود . چرا که از طرفی ورزش بچه ها تعطیل نشده و از طرفی نماز صبح را به جماعت می خواندند .

    همیشه هم حدیث پیامبر گرامی اسلام را می خواند : ( اگر نماز صبح را به جماعت بخوانم , در نظرم از عبادت و شب زنده داری تا صبح محبوب تر است . )

    با شروع جنگ تحمیلی , فعالیت زورخانه بسیار کم شد . اکثر بچه ها در جبهه حضور داشتند .

    ابراهیم هم کمتر به تهران می آمد . یکبار هم که آمده بود , وسائل ورزش باستانی خودش را برد و در همان مناطق جنگی بساط ورزش باستانی را راه اندازی کرد .

    زور خانه حاج حسن توکل , در تربیت پهلوان های واقعی زبانزد بود . از بچه های آنجا به جز ابراهیم , جوان های بسیاری بودند که در پیشگاه خداوند پهلوانی شان اثبات شد !

    آن ها با خون خودشان ایمان شان را حفظ کردند و پهلوان های واقعی همین ها هستند .

    دوران زیبا و معنوی زورخانه حاج حسن در همان سال های اول دفاع مقدس , با شهادت حسن شهابی ( مرشد زورخانه ) شهید اصغر رنجبران ( فرمانده تیپ عمار ) و شهیدان سید صالحی , محمد شاهرودی , علی خرمدل , حسن زاهدی , سید محمد سبحانی , سید جواد مجدپور , رضا پند , حمد الله مرادی , رضا هوریار , مجید فریدوند , قاسم کاظمی و ابراهیم و چندین شهید دیگر و جانبازی حاج علی نصر الله , مصطفی هرندی و علی مقدم و همچنین در گذشت حاج حسن توکل به پایان رسید . مدتی بعد با تبدیل محل زورخانه به ساختمان مسکونی , دوران ورزش باستانی ما هم به خاطره ها پیوست .

    سلام برابراهیم1 _ جلد اول _ صفحه 23

    مطلبی در مورد شهید ابراهیم هادی از زبان حسین الله کرم

    #حقیقت اسلام #حقیقت اسلامی #پایگاه حقیقت اسلامی

     منبع: SMSaks.ir | پایگاه حقیقت اسلامی

    اَللّهُمَّ‌عَجِّل‌لِوَلیِّکَ‌الفَرَج

    هیهات منه الذله: محال است تن به ذلت دهیم.

  • ورزش باستانی

    ورزش باستانی _جمعی از دوستان شهید ابراهیم هادی

    اوایل دوران دبیرستان بود که ابرهیم با ورزش باستانی آشنا شد. او شب ها به زورخانه حاج حسن می رفت.

    حاج حسن توکل معروف به حاج حسن نجار , عارفی واسته بود. او زورخانه ای نزدیک دبیرستان ابوریحان داشت.

    ابراهیم , یکی از ورزشکاران این محیط ورزشی و معنوی شد. حاج حسن ورزش را با یک یا چند آیه ورزش را شروع می کرد. سپس حدیثی می گفت و ترجمه می کرد.

    بیشتر شب ها , ابراهیم را می فرستاد وسط گود , او هم در یک دور ورزش , معمولا یک سوره قرآن , دعای توسل و یا اشعاری در مورد اهل بیت ( ع ) می خواند و به مرشد کمک می کرد.

    ازجمله کارهای مهم در این مجموعه این بود که ; هر زمان ورزش بچه ها به اذان مغرب می رسید , بچه ها ورزش را قطع می کردند و داخل همان گود زورخانه , پشت سر حاج حسن نماز جماعت می خواندند.

    به این ترتیب حاج حسن در آن اوضاع قبل از انقلاب , درس ایمان و اخلاق را در کنار ورزش به جوان ها می آموخت.

    فراموش نمی کنم , یکبار بچه ها پس از ورزش در حال پوشیدن لباس و مشغول خداحافظی بودند , یکباره مردی سراسیمه وارد شد! او بچه خردسالی در بغل داشت. با رنگی پریده و صدای لرزان گفت: حاج حسن کمکم کن. بچه ام مریضه , دکتر جوابش کرده. داره از دستم می ره. نفس شما حقه , توروخدا دعا کنید. توروخدا… بعد شروع به گریه کرد.

    ابراهیم بلند شد و گفت : لباستون رو عوض کنید و بیائید توی گود.

    خودش هم آمد وسط گود. آن شب ابراهیم در یک دور ورزش , دعای توسل را با بچه ها زمزمه کرد. بعد هم از سوزدل برای آن کودک دعا کرد. آن مرد هم با بچه اش در گوشه ای نشسته بود و گریه می کرد.

    دوهفته بعد , حاج حسن بعد از ورزش گفت : بچه ها روز جمعه ناهار دعوت شدید!

    با تعجب پرسیدم: کجاها ؟!

    گفت: بنده خدایی که با بچه مریض اومده بود , همان آقا دعوت کرده. بعد ادامه داد: الحمدالله مشکل بچه اش برطرف شده. دکتر هم گفته بچه ات خوب شده. برای همین ناهار دعوت کرده.

    برگشتم ابراهیم را نگاه کردم. مثل کسی که چیزی نشنیده , آماده رفتن می شد!

    اما من شک نداشتم , دعای توسلی که ابراهیم با اون شور و حال عجیب خواند کار خودش را کرد.

    بارها می دیدم ابراهیم , با بچه هایی که نه ظاهر مذهبی داشتند و نه به دنبال مسائل دینی بودند رفیق می شد! آنها را جذب ورزش می کرد و به مرور به مسجد و هیئت می کشاند.

    یکی از آنها خیلی از بقیه بدتر بود. همیشه از خوردن مشروب و کارهای خلافش می گفت!

    این جوان اصلا چیزی از دین نمی دانست. نه نماز و نه روزه , به هیچ چیز هم اهمیت نمی داد.

    حتی می گفت: تا حالا هیچ جلسه مذهبی یا هیئت نرفته ام.

    روز دوم محرم بود. به ابراهیم گفتم: آقا ابرام این ها کی هستند دنبال خودت می یاری هیئت!؟

    با تعجب پرسید: چطور مگه , چی شده؟!

    گفتم: دیشب این پسر پشت سر شما وارد هیئت شد. بعد هم آمد کنار من نشست.

    حاج آقا رو منبر داشت صحبت می کرد. از مظلومیت امام حسین ( ع ) و کارهای یزید می گفت. این پسر هم خیره خیره و با عصبانیت گوش می کرد.

    وقتی چراغ ها خاموش شد. به جای اینکه اشک بریزه , با صدای بلند فحش های ناجور به یزید می داد!!

    ابراهیم داشت با تعجب گوش می کرد که یکدفعه زد زیر خنده.بعد هم گفت : عیبی نداره این پسر تا حالا هیئت نرفته و گریه نکرده. مطمئن باش با امام حسین که رفیق بشه تغییر می کنه. ماهم اگر این بچه ها رو مذهبی کنیم هنر کردیم.

    دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسید که تمام کارهای اشتباهش را کنار گذاشت. او یکی از بچه های خوب ورزشکار شد.چندماه بعد و در یکی از روز های عید , همان پسر رو دیدم. بعد از ورزش یک جعبه شیرینی خرید و پخش کرد.

    بعد گفت: رفقا , من مدیون همه شماها هستم , من مدیون اقا ابرام هستم. از خدا خیلس ممنونم. من اگر با شما آشنا نشده بودم معلوم نبود الان کجا بودم و… ما هم با تعجب نگاهش می کردیم.

    با بچه ها آمدیم بیرون , توی راه به کارهای ابراهیم دقت می کردم. چقدر زیبا یکی یکی بچه های … را جذب ورزش می کرد.

    بعد هم آن ها را به مسجد و هیئت می کشاند وبه قول خودش می انداخت تو دامن امام حسین ( ع ).

    یاد حدیث پیامبر ( ص ) به امیر المومنین افتادم که فرمودند: یا علی , اگر یک نفر به واسطه تو هدایت شود از آنچه آفتاب بر آن می تابد بالاتر است

    بحار الانوار عربی جلد 5 _ صفحه 28

    از دیگر کارهایی که در مجموعه ورزش باستانی انجام می شد این بود که بچه ها به صورت گروهی به زورخانه های دیگر می رفتند و آنجا ورزش می کردند.

    یک شب ماه رمضان ما به زورخانه ای در کرج رفتیم. آن شب را فراموش نمی کنم. ابراهیم شعر می خواند. دعا می خواند و ورزش می کرد.

    مدتی طولانی بود که ابراهیم در کنار گود مشغول شنای زورخانه ای بود. چند سری بچه های داخل گود عوض شدند , اما ابراهیم همچنان مشغول شنا بود. اصلا به اطراف توجه نمی کرد.

    پیرمردی در بالای سکو نشسته بود و به ورزش بچه ها نگاه می کرد.

    بلند شد و پیش من اومد و ابراهیم را نشان داد وبا ناراحتی گفت: آقا , این جوان کیه؟! با تعجب گفتم: چطور مگه!؟

    گفت: من که وارد شدم ایشون داشت شنا می رفت. من با تسبیح , شنا رفتنش رو شمردم , تا الان هفت دور تسبیح رفته یعنی هفتصد تا شنا! توروخدا بیارش بالا الان حالش بهم می خوره.

    وقتی ورزش تموم شد , ابراهیم اصلا احساس خستگی نمی کرد. انگار نه انگار که چهار ساعت شنا رفته! البته ابراهیم این کارها را برای قوی شدن انجام می داد.

    همیشه می گفت: برای خدمت به خدا و بندگانش , باید بدنی قوی داشته باشیم. مرتب دعا می کرد که: خدایا بدنم را برای خدمت کردن به خودت قوی کن.

    ابراهیم در همان ایام , یک جفت میل و سنگ بسیار سنگین برای ورزش خودش تهیه کرد. حسابی سر زبان ها افتاده و انگشت نما شده بود.

    اما بعد از مدتی دیگر جلوی بچه ها چنین کارهایی انجام نداد! می گفت: این کارها عامل غرورر انسان می شه.

    می گفت: مردم به دنبال این هستند که چه کسی قوی تر از بقیه است. من اگر جلوی دیگران ورزش های سنگین را انجام دهم باعث ضایع شدن رفقایم می شوم. در واقع خودم را مطرح کرده ام و این کار اشتباه است.

    بعد از آن , وقتی میاندار ورزش بود و می دید که شخصی خسته شده و کم آورده , سریع ورزش را عوض می کرد.

    بدن قوی ابراهیم یکبار قدرتش را نشان داد و آن , زمانی بود که سید حسن طحامی قهرمان کشتی جهان و یکی از ارادتمندان حاج حسن به زورخانه آمده بود و با بچه ها ورزش می کرد.

    سلام برابراهیم1 _ جلد اول _ صفحه 18

    مطلبی در مورد شهید ابراهیم هادی از زبان دوستانش

    #حقیقت اسلام #حقیقت اسلامی #پایگاه حقیقت اسلامی

     منبع: SMSaks.ir | پایگاه حقیقت اسلامی


    اَللّهُمَّ‌عَجِّل‌لِوَلیِّکَ‌الفَرَج

    هیهات منه الذله: محال است تن به ذلت دهیم.

  • روزی حلال

    روزی حلال

    روزی حلال _ خواهر شهید

    پیامبر اعظم ( ص ) می فرماید :

    فرزندانتان را در خوب شدنشان یاری کنید. زیرا هر که بخواهد می تواند نافرمانی را از فرزند خود بیرون کند.

    نهج اافصاحه _ حدیث 370

    بر این اساس پدرمان در تربیت صحیح ابراهیم و دیگر بچه ها اصلا کوتاهی نکرد. البته پدرمان بسیار انسان باتقوایی بود. اهل مسجد و هیئت بود و به رزق حلال بسیار اهمیت می داد .

    او خوب میدانست

    پیامبر ( ص ) می فرماید :

    عبادت ده جزء دارد که نه جزء آن به دست آوردن روزی حلال است .

    بحار الانوار _ جلد 103 _ صفحه 7

    برای همین وقتی عده ای از اراذل , در محله امیریه ( شاپور ) آن زمان , اذیتش می کردند و نمی گذاشتند کاسبی حلال داشته باشد , مغازه ای که از ارث پدری به دست آورده بود را فروخت و به کارخانه قند رفت. آنجا مشغول کارگری شد.

    صبح تا شب مقابل کوره می ایستاد. تازه آن موقع توانست خانه کوچک ( حدود 40 متر ) بخرد.

    ابراهیم بارها گفته بود : اگر پدرم بچه های خوبی تربیت کرد. به خاطر سختی هایی بود که برای رزق حلال می کشید.

    هرزمان از کودکی خودش یاد می کرد می گفت : پدرم با من حفظ قرآن کار می کرد. همیشه مرا به مسجد می برد. بیشتر به مسجد آیت الله نوری پایین چهارراه سرچشمه می رفتیم. آنجا هیئت حضرت علی اصغر برپا بود. پدرم افتخار خادمی آن هیئت را داشت.

    یادم هست که در همان سالهای پایانی دبستان , ابراهیم کاری کرد که پدر عصبانی شد و گفت : ابراهیم برو بیرون و تا شب هم برنگرد! ابراهیم تا شب به خانه نیامد. همه خانواده ناراحت بودند که برای ناهار چه کرده. اما روی حرف پدر حرفی نمی زدند.

    شب بود که ابراهیم برگشت. با ادب به همه سلام کرد. بلافاصله سوال کردم : ناهار چیکار کردی داداش؟! پدر در حالی که هنوز ناراحت نشان می داد , اما منتظر جواب ابراهیم بود.

    ابراهیم خیلی آهسته گفت : تو کوچه راه می رفتم , دیدم پیرزن کلی وساِئل خریده , نمی تونه چیکار کنه و چطوری بره خونه. من هم رفتم کمک کردم. وسائلش را تا منزل بردم. پیرزن هم کلی تشکر کرد و سکه 5 ریالی به من داد. نمی خواستم قبول کنم ولی خیلی اصرار کرد. من هم مطمئن بودم این پول حلاله , چون براش زحمت کشیده بودم. ظهر با همون پول نان خریدم و خوردم.

    پدر وقتی ماجرا را شنید لبخندی از رضایت برلبانش نقش بست.خوشحال بود که پسرش درس پدر را خوب فرا گرفته و به روزی حلال اهمیت می دهد.

    دوستی پدر با ابراهیم از رابطه پدر و پسرفراتر بود. محبتی عجیب بین آن دو برقرار بود که ثمره آن در رشد شخصیتی این پسر مشخص بود. اما این رابطه دوستانه زیاد طولانی نشد!

    ابراهیم نوجوان بود که طعم حمایت های پدر را از دست داد. در یک غروب غم انگیز سایه سنگین یتیمی را برسرش احساس کرد.

    پس از فقدان پدر , بیشتر دوستان و آشنایان به ابراهیم توصیه کردند به سراغ ورزش برود. او هم قبول کرد.

    سلام برابراهیم1 _ جلد اول _ صفحه 16 و 17

    مطلبی در مورد شهید ابراهیم هادی از زبان خواهر بزرگوارشون

    #حقیقت اسلام #حقیقت اسلامی #پایگاه حقیقت اسلامی

     منبع: SMSaks.ir | پایگاه حقیقت اسلامی


    اَللّهُمَّ‌عَجِّل‌لِوَلیِّکَ‌الفَرَج

    هیهات منه الذله: محال است تن به ذلت دهیم.

  • همسر شهید حاجی‌زاده

    همسر شهید حاجی‌زاده

    برعکس بقیه شهدا، هر وقت به ایشان می گفتم آرزو نداری شهید بشوی، می گفت من آرزو دارم زنده باشم خدمت کنم، اگر قرار باشد همه شهید بشوند چه کسی بماند و خدمت کند. ولی دوست دارم رفتنم با شهادت باشد .

    سردار خیبرشکن شهید امیرعلی حاجی زاده

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • شهیدمحمددالوند

    شهیدمحمددالوند

    ‏اوایل جنگ ۱۲ روزه بود، یه ماشین نظامی سپاه رو زدند.
    برای جابجاییش جرثقیل لازم بود، ولی سپاه جرثقیل دم‌دست نداشت. فوری زنگ زدن به یک راننده جرثقیل خصوصی. طرفم نه ظاهر انقلابی داشت نه اون موقع دل و دماغی برای این کار اسمش محمد بود.

    اومد نگاه کرد گفت: من برای جابجایی این ۳۰ میلیون می‌گیرم.
    بچه‌ها کلی باهاش حرف زدن، گفتن کمتر بگیر، ما بودجه نداریم. آخر سر راضی شد با ۲۰ میلیون کارو انجام بده.
    وسطای کار محمد تشنه ش شد، گفت: آب بیارین.
    یه لیوان آب آوردن، یه قُلُپ خورد، با بی‌میلی بقیه‌شو گذاشت کنار.
    پرسید: آب خنک‌تر ندارین؟ شما خودتون از این آب می‌خورین؟
    بچه‌ها گفتن: آره، همه مون همینو می‌خوریم.
    گفت: یعنی شما واقعاً با همین امکانات و همین آب می‌جنگین؟
    گفتن: آره.

    دوباره مشغول کار شد.
    کار که تموم شد، بچه‌ها خواستن پولشو بدن ولی محمد گفت: نه، من از شما پول نمی‌گیرم و رفت..
    فردا خودش برگشت همونا.
    بچه‌ها گفتن: چی شد محمد؟ دیروز به زور اومدی، الان چرا خودت اومدی؟
    گفت: دیشب رفتم خونه، ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم. وقتی شنید شما تو چه شرایطی می‌جنگین، گفت: از این به بعد هر وقت بچه‌های سپاه کاری داشتن، باید براشون انجام بدی، پولم نگیری، وگرنه شیرمو حلالت نمی‌کنم.
    گفت: حالا شما هر کاری داشتین، من در خدمتم. چند روز گذشت. یه لانچر رو پهپاد زد. دوباره جرثقیل لازم شد.
    زنگ زدن به محمد، فوری خودش رو رسوند.
    وسط کار دوباره پهپاد حمله کرد و ایندفعه محمد، اون پسر مشتی و بامعرفت به شهادت رسید..‌
    صلواتی هدیه کنیم به ‎شهید محمد دالوند

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • شهادت چیست

    شهادت چیست

    شھادت
    یک مقام ِ روحی است ؛
    دنبالِ گلوله خوردن نباشید.

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • پاسدارمدافع‌حرم‌شهیدمصطفی‌رشیدپور

    پاسدارمدافع‌حرم‌شهیدمصطفی‌رشیدپور

    دومین شهید خانواده

    تولد اول شهریور ۱۳۴۷ اهواز

    شهادت ۷ شهریور ۱۳۹۵ منطقه نبل و الزهرا سوریه

    سن موقع شهادت ۴۸ سال

    فرازی از وصیتنامه این شهید عزیز

    شهادت، شوخی نیست، قلب آدم را بو می‌کنند، بوی دنیا و تعلقاتش را داد، رهایت می‌کنند. می‌گویند: برو درد بکش، پخته شو، منِیّت‌رو رها کن.

    یادش گرامی ونامش جاودان

    الّلهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَی‌مُحَمَّدٍوَآلِ‌مُحَمَّدٍوَعَجِّلْ‌فَرَجَهم

    به امید نگاهی از جانب پُر مهرشان

    یادشهداکمترازشهادت‌نیست

    درودورحمت‌خداوندبرپدرومادراین‌شهیدبزرگوار

    دعای این شهیدعزیزبدرقه امروزتان ان شاء الله

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • کربلا به رفتن نیست

    کربلا به رفتن نیست

    کربلا به رفتن نیست ؛

    به شدن است که

    اگر به رفتن بود ، شمر هم کربلائی بود !

    شهیدسیدمرتضی‌آوینی

  • شهید میشی

    شهید میشی

    شهید زندگی کنی، شهید میشی
    امام رضایی باشی، رو سفید میشی
    کی چی میخوادش توی حرم، فرقی نداره
    پنجره فولادِ رضا(علیه السلام)، نه نمیاره …

    خوشا به حالتان شهدا :

    ❤سرلشگر شهید امیر علی حاجی زاده❤

    ❤سرلشگر شهید حسین سلامی❤

    ❤سرلشگر شهید محمد باقری❤

    ❤سرلشگر شهید قاسم سلیمانی❤

    ❤شهدا…❤

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • دختری که پدرش شهید شد

    دختری که پدرش شهید شد

    دختری بودکه
    پدرش‌شهیدشد . .
    دانشگاه که قبول‌شد، همه گفتند:
    باسهمیه قبول شده!!!
    ولی…
    هیچوقت نفهمیدند. 
    کلاس او‌ل وقتی خواستندبه اویادبدهند
    که بنویسد بابا!
    یک هفته درتب سوخت…!

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .