برچسب: نماز خواندن

  • داستان کوتاه در مورد نماز خواندن

    داستان کوتاه در مورد نماز خواندن

    داستان کوتاه

    پسر جوانی که بی‌نماز بود از دنیا رفت، و یکی از صمیمی ترین دوستان‌اش او را در خواب دید، به او گفت: مرا در صف مؤمنین قرار دادند؛ و با این‌که من در دنیا به حلال و حرام و رعایت اخلاق تا حد ممکن پایبند بودم ولی برای نماز تنبلی میکردم و مادرم همیشه بخاطر بی نمازی من ناراحت بود و از آخرت من می‌ترسید.

    روزی مادرم بخاطر بی نمازی من اشک ریخت. طاقت اشک چشم او را نیاوردم و قول دادم من‌بعد نمازم را بخوانم.

    و از آن روز هر وقت مادرم را می‌دیدم فقط برای شادی او و رضایت‌اش نماز می‌خواندم و نمازم ظاهری بود.

    بعد از مرگم مرا در صف نمازگزارن وارد کردند، سوال کردم من که نمازخوان نبودم؟

    گفتند: تو هرچند نمازخوان نبودی، ولی برای کسب رضایت و شادی مادرت به نماز می‌ایستادی، خشنودی مادر پیرت خشنودی ما بود و ما نام تو را امروز در صف نماز گزاران واقعی ثبت کردیم.

    هیهات منه الذله: محال است تن به ذلت دهیم.