نویسنده: admin

  • حقیقت اسلامی: مسیر روشن برای زندگی

    حقیقت اسلامی: مسیر روشن برای زندگی


    استاد پناهیان می‌گفت:


    گاهی فکر می‌کنیم ایمان یعنی فقط نماز و روزه،
    اما ایمان واقعی یعنی دل را از حقد و کینه پاک نگه داشتن،
    و دست خدا را در زندگی حس کردن.


    امام صادق علیه‌السلام:


    «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»
    کسی که خودش را شناخت، خدا را شناخته است.
    ✅ نتیجه: شناخت حقیقت اسلامی با شناخت خود شروع می‌شود.


    آیه قرآن:


    «وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا» (سوره نساء، آیه ۳۶)
    ترجمه: تنها خدا را بپرستید و چیزی را شریک او نگیرید.
    ✅ نتیجه: هر عملی که انجام می‌دهیم باید خالص برای خدا باشد، نه برای نمایش یا تحسین دیگران.


    استاد شهید مطهری:


    حقیقت اسلامی یعنی آگاهی و مسئولیت‌پذیری.
    انسان مؤمن، هر تصمیمش را با عدالت، علم و تقوا می‌گیرد.


    روایت بزرگان:


    یک عالم می‌گفت:
    «اگر در دل کسی محبت خدا و اهل‌بیت باشد، هیچ ترس و نگرانی نمی‌تواند او را زمین‌گیر کند.»
    ✅ نتیجه: ایمان واقعی، امنیت و آرامش قلبی می‌آورد، نه فقط رفتار ظاهری.


    تجربه‌ای کوتاه:


    یک زائر می‌گفت:
    «در حرم امام رضا وقتی اشک شوق ریختم، احساس کردم همه مشکلاتم به دست خدا حل می‌شود.»
    ✅ نتیجه: حضور قلب در عبادت، بالاترین راه برای نزدیکی به حقیقت اسلامی است.


    نتیجه‌گیری:

    • حقیقت اسلامی یعنی شناخت خدا، شناخت خود و عمل درست.
    • خلوص نیت و پاکی دل، پایه هر عمل مؤمنانه است.
    • حضور قلب و امید به خدا، آرامش و قوت می‌آورد.
    • هر قدم در مسیر حق، حتی کوچک، به رشد و تکامل روح کمک می‌کند.

    🌐 منبع: SMSaks.ir | پایگاه حقیقت اسلامی

    اَللّهُمَّ‌عَجِّل‌لِوَلیِّکَ‌الفَرَج


    هیهات منه الذله: محال است تن به ذلت دهیم.

  • سخن اساتید و بزرگان

    سخن اساتید و بزرگان

    استادپناهیان‌‌میگفت:


    چراخودت‌‌رورهانمیکنی؟
    دادبزنی‌‌ازامام‌حسین‌بخوای؟!
    برو‌درخونۀاباعبدالله‌‌منتش‌روبکش
    دورش‌بگــرد
    مناجات‌‌کن‌باامام‌حسین!
    بگوامام‌حسینم‌من‌باتوآغاز‌کردم،
    ولم‌نکنی…
    دیگه‌نمیکشم‌ادامه بدم
    متوقف‌شدم
    امام‌حسین‌بازم‌دستت‌رومیگیره‌فقط
    بخواه‌ازش

    میگفت:


    سـربازامام‌زمان‌اهل‌توجیه‌نیست.

    راست‌میگفت:
    یه‌عمـرخودمون‌رو‌باسـرباربودن
    ازسـربازبودن‌تبرعه‌کردیم
    توجیه‌کافیه!
    بایدبلندشیم…
    وقتِ‌یاعلی‌گفتنه:
    وقتِ‌عمل‌کردن!
    وقت‌اینه‌که‌شعاررو‌بذاریم‌کنار
    بیاازهمین‌امـروزشروع‌کنیم
    یه‌شروع‌دوباره..
    حواسمـــون‌باشه‌
    ‌ما‌‌نسل‌ظهوریم‌اگـربرخیزیم!
    ظهور

    امام صادق علیه السلام:

    هرگاه قائم(علیه‌السلام) برخیزد، به دادگری حکم راند و ستم در روزگار او به سر آید و راه‌ها امن شود و زمین برکت‌های خود را بیرون ریزد و هر حقی به صاحبش داده شود.
    کشف الغمة،ج۳، ص۲۵۵

    اللهم عجل لولیک الفرج

    امام صادق “علیه‌السلام” :

    کسی که هفت بار بگوید،
    یا ارحم الراحمین،
    از جانب خداوند خطاب می رسد ،
    ای بنده‌ی من!

    حاجت خود را طلب نما ، تا اجابت کنم…!

    مکارم‌الاخلاق.ص۳۴۶

    استادشهیدمطهری


    علی،مقیاس و میزانی است برای
    سنجش فطرت‌ها و سرشت‌ها،
    آنکه فطرتی سالم و سرشتی پاک
    دارد از وی نمی‌رنجد ولو اینکه
    شمشیرش بر او فرود آید و آنکه
    فطرتی آلوده دارد به او علاقه‌مند
    نگردد ولو اینکه احسانش کند.

    شهید حمیدرضا قلی زاده:

    خواهرم، حجابت را حفظ کن و به دشمنان اسلام و انسانیّت بفهمان که زن مسلمان ایرانی زنی است آزاده، با شخصیّت، باایمان و الهام گرفته از مکتب بانوی بزرگ اسلام زهرای اطهر(س)‌ که هرگز اجازه نخواهد داد,همانند زنان به لجن کشیده,از او عروسکی کوکی بسازند و وسیله‌ای برای فروش بیشتر کالاهای تجارتی شود.

    آیت الله مجتهدی(ره):

    پدر و مادر را راضی نگه دارید

    دقت کنید که پدر و مادرتان را راضی نگهدارید. اگر از دنیا رفته‌اند، سحرها هنگام نماز شب برایشان دعا کنید. اگر وضع مالی‌تان خوب است برایشان گوسفند بکشید و خیرات بدهید. هر چیزی که پدر و مادرتان در زمان حیات دوست داشتند برایشان خیرات بدهید که به آنها می‌رسد.

    فاتحه‌ای که شما برای پدر و مادرتان می‌خوانید و حمد و سوره‌ای که برایشان می خوانید به آنها می‌رسد. یکی از خویشان ما می‌گفت: «من سر قبر پدرم در امامزاده عبدالله (ع) در حال خواندن فاتحه بودم که یک عده هندی از مقابلم گذشتند. من حواسم پرت شد و مشغول تماشای آنها شدم و حمد و سوره‌ام را بدون حضور قلب خواندم. همان شب پدرم را در خواب دیدم که به من می‌گفت: «این چه حمد و سوره‌ای بود که برای من خواندی؟!

    یه بزرگی می گفت

    از حکیمی پرسیدند

    شهید محمد دالوند

    استادالهی قمشه ای، فیلسوف بزرگ جهانی اینگونه میگوید

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • یَداللَهِ فَوقَ أَیْدِیهِم یعنی

    یَداللَهِ فَوقَ أَیْدِیهِم یعنی

    گفته ‏”یَداللَهِ فَوقَ أَیْدِیهِم”

    ‏یعنی بنده‌ی من ‏نگران فردایت نباش
    ‏از اَفعال آدم‌ها دلگیر نشو
    ‏کاری از آنها ‏برنمی‌آید
    دستت را به من بده
    ‏تا من نخواهم
    برگی از درخت نمی‌افتد

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • یه بزرگی می گفت

    یه بزرگی می گفت

    ‏یہ وقتایـی،‌
    جوری بقیه رو‌ ببخشید،
    که با‌ خودشون‌ بگن‌ اگه این‌ بنده‌ی خداست ؛
    پس‌ خودِ‌ خدا‌ چه جوریه..؟

    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اَلَّلهُمـّ_عجِّل‌لِوَلیِڪَ‌الفَرَج

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • از حکیمی‌ پرسیدند

    از حکیمی‌ پرسیدند

    از حکیمی‌ پرسیدند :
    زندگی‌ خـود را بر چه‌ اساسی‌
    بنــا نهـاده ای . . . ؟!
    گفت : چهـار چیز :
    فهمیدم‌ کسی‌ روزی‌ من‌
    را نمیخورد پس‌ آرام‌ گرفتم ،
    فهمیدم‌ خداوند ناظر اعمالم‌‌ است ،
    پس‌ از او شـرم‌ کردم ،
    فهمیدم‌ از هیچکس‌‌ نباید انتظاری‌
    داشت ، پس خودم‌ تلاش‌ کردم ،
    و فهمیدم‌ انتهـای‌ عملم
    در دنیـا ، تنها مرگ‌ است ،
    پس‌‌ خود را برایش‌ آماده‌ ساختم . . . !

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • همسر شهید حاجی‌زاده

    همسر شهید حاجی‌زاده

    برعکس بقیه شهدا، هر وقت به ایشان می گفتم آرزو نداری شهید بشوی، می گفت من آرزو دارم زنده باشم خدمت کنم، اگر قرار باشد همه شهید بشوند چه کسی بماند و خدمت کند. ولی دوست دارم رفتنم با شهادت باشد .

    سردار خیبرشکن شهید امیرعلی حاجی زاده

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • تزویج حضرت فاطمه به حضرت علی ( ع )

    تزویج حضرت فاطمه به حضرت علی ( ع )

    هنگامیکه حضرت زهراء را به علی بن ابیطالب (علیه‌السلام) تزویج کردند ، زنان قریش به عنوان اینکه وی را به مرد فقیری داده اند فاطمه (س) را سرزنش میکردند ، در این هنگام حضرت رسول دخترش را مخاطب قرار داده و فرمود : من تو را به مردی تزویج کردم که پیش از همه مسلمان شد ، و از جهت علم و دانش و فضیلت بر سایرین مقدم است. خداوند به مردمان روی زمین نظر افکند و مرا از میان آنان برگزید ، و بر رسالت مبعوث کرد ، و بار دیگر به طرف مردم نظر نمود ، و از میان آنها علی را اختیار فرمود و او را به وصایت برگزید ، پس از آن به من وحی فرستاد تا تو را در نکاح وی قرار دهم اکنون ای فاطمه بدان خداوند به تو کرامت فرموده و تو را به گرامی ترین و بزرگترین فردی تزویج کرده است. در این هنگام حضرت فاطمه خوشوقت شد ، پس از این رسول الله (ص) فرمود : ای فاطمه ، علی بن ابیطالب (ع) هشت فضیلت دارد که پیکر منافقین و دشمنان او را میشکند ، و خداوند این فضائل را به گذشتگان نداده و به آیندگان نیز نخواهد داد : علی بن ابیطالب (ع) در دنیا و آخرت با من برادر است و دیگران از این جهت سهمی ندارند ، و تو ای فاطمه سیده زنان بهشت هستی که اینک همسر او میباشی ، حسنین که دو رحمت از طرف پروردگار میباشند فرزند او هستند ، جعفر طیار که خداوند دو بال به وی مرحمت کرده و او در بهشت با فرشتگان پرواز میکند برادر او است ، علی بن ابیطالب دارای علوم گذشتگان و آیندگان است ، و او نخستین کسی است که به من ایمان آورد ، و آخرین فردی است که با من سخن خواهد گفت و من عهد و پیمان خود را با وی خواهم بست و او جانشین و وصی من و سایر انبیاء خواهد بود .

    اعلام الوری با علام الهدی صفحه 235

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • یاامام‌رضا

    یاامام‌رضا

    با همسرم قرار گذاشتم که برای اولین سفر زندگی، عازم مشهد شویم. یکی از هتل‌های خوب مشهد را رزرو کردم و با ماشین خودمان راهی شدیم.
    ما در هتل مستقر شده و خانم من هر روز به مراکز تفریحی و بازارهای مشهد سر می‌زد. اما من سعی می‌کردم هر روز حداقل یک بار به زیارت آقا بروم.
    چند روزی خدمت امام رضا بودم تا اینکه اتاق هتل را تحویل دادیم و وسایل را سوار ماشین کردم و آماده بازگشت شدیم.
    از خیابان امام رضا به سمت حرم رفتیم. گنبد از دور پیدا بود. به همسرم گفتم کاش لااقل یک بار به حرم می‌آمدی.
    گفت این دفعه نشد، دفعه بعد حتماً میام.
    بعد دست تکان داد و با گنبد امام رضا خداحافظی کرد و گفت: آقا توی شهر شما به من خیلی خوش گذشت.
    در زیر گذر حرم یک دور زدیم و به سمت تهران حرکت کردیم.
    هنوز از شهر خارج نشده بودیم که همسرم از فرط خستگی خوابش برد. من هم مشغول رانندگی شدم.
    به نیشابور نرسیده بودیم که یکباره همسرم از خواب پرید و با تعجب نگاهم کرد و گفت: الان کجا هستیم؟
    گفتم نزدیک نیشابور، چطور مگه؟
    گفت خواهش می‌کنم برگردیم مشهد.
    گفتم: چی؟ الان یک ساعت تو راهیم کجا برگردیم؟!
    زد زیر گریه و گفت: تو رو خدا برگردیم، من باید برم حرم.
    ماشین را کنار جاده متوقف کردم. تعجبم بیشتر شد و گفتم: حرم؟! چند روز مشهد بودیم، این همه اصرار کردم یکبار حرم نیامدی حالا که داریم برمی‌گردیم… 
    اشک همینطور از چشمانش جاری بود و گفت: الان توی عالم خواب وارد حرم امام رضا شدم. دیدم یک سید نورانی ایستاده و به خادمین حرم مطالب و اسامی برخی را می گوید و آنها می نویسند.
    آن سید با دست اشاره می کرد و می‌گفت اسم فلانی را بنویس. اسم او را هم بنویس همینطور یک یک اسم زائران را می‌نوشتند.
    یک دفعه با دست به من اشاره کرد و گفت: اسم این خانم را هم بنویسید.
    خادم حرم گفت ولی ایشان به زیارت شما نیامد.
    امام رضا در جواب گفت: ولی موقع بازگشت با ما خداحافظی کرد. همین که در شهر ما به او خوش گذشت کافیست، اسمش را بنویسید.
    او می‌گفت و هر دو با هم گریه می‌کردیم.
    بعد از یک دل سیر گریه کردن ماشین را روشن کردم، اولین دور برگردان دور زدم و راهی زیارت امام رضا شدیم.
    بعد از این سفر بود که بارها خدمت آقا رسیدیم. خانم من حسابی عاشق زیارت مشهد شد. دیگر حضور در حرم را با هیچ چیزی عوض نمی کند. من ماجرایم را برای مسئولین حرم تعریف کردم.
    نقل از یکی از خادمان حرم حضرت رضا

    اَللّهُمَّ‌عَجِّل‌لِوَلیِّکَ‌الفَرَج

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • شهیدمحمددالوند

    شهیدمحمددالوند

    ‏اوایل جنگ ۱۲ روزه بود، یه ماشین نظامی سپاه رو زدند.
    برای جابجاییش جرثقیل لازم بود، ولی سپاه جرثقیل دم‌دست نداشت. فوری زنگ زدن به یک راننده جرثقیل خصوصی. طرفم نه ظاهر انقلابی داشت نه اون موقع دل و دماغی برای این کار اسمش محمد بود.

    اومد نگاه کرد گفت: من برای جابجایی این ۳۰ میلیون می‌گیرم.
    بچه‌ها کلی باهاش حرف زدن، گفتن کمتر بگیر، ما بودجه نداریم. آخر سر راضی شد با ۲۰ میلیون کارو انجام بده.
    وسطای کار محمد تشنه ش شد، گفت: آب بیارین.
    یه لیوان آب آوردن، یه قُلُپ خورد، با بی‌میلی بقیه‌شو گذاشت کنار.
    پرسید: آب خنک‌تر ندارین؟ شما خودتون از این آب می‌خورین؟
    بچه‌ها گفتن: آره، همه مون همینو می‌خوریم.
    گفت: یعنی شما واقعاً با همین امکانات و همین آب می‌جنگین؟
    گفتن: آره.

    دوباره مشغول کار شد.
    کار که تموم شد، بچه‌ها خواستن پولشو بدن ولی محمد گفت: نه، من از شما پول نمی‌گیرم و رفت..
    فردا خودش برگشت همونا.
    بچه‌ها گفتن: چی شد محمد؟ دیروز به زور اومدی، الان چرا خودت اومدی؟
    گفت: دیشب رفتم خونه، ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم. وقتی شنید شما تو چه شرایطی می‌جنگین، گفت: از این به بعد هر وقت بچه‌های سپاه کاری داشتن، باید براشون انجام بدی، پولم نگیری، وگرنه شیرمو حلالت نمی‌کنم.
    گفت: حالا شما هر کاری داشتین، من در خدمتم. چند روز گذشت. یه لانچر رو پهپاد زد. دوباره جرثقیل لازم شد.
    زنگ زدن به محمد، فوری خودش رو رسوند.
    وسط کار دوباره پهپاد حمله کرد و ایندفعه محمد، اون پسر مشتی و بامعرفت به شهادت رسید..‌
    صلواتی هدیه کنیم به ‎شهید محمد دالوند

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .

  • طلاق ناگهانی

    طلاق ناگهانی

    زنی با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش می گوید: «چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم»

    از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را: «تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهریه‌ات را باید ببخشی.»
    زن با کمال میل می‌پذیرد. در دفترخانه مرد رو به زن کرده و می‌گوید: «حال که جدا شدیم ولی تنها به یک سوالم جواب بده.»
    زن می‌پذیرد. مرد می‌پرسد: «چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه‌ات، که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن، را بزنی‌.؟»
    زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: «طاقت شنیدن داری؟»
    مرد با آرامی گفت: «آری.»
    زن با اعتماد به نفس گفت: «دو ماه پیش با مردی آشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود. از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.»
    مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست. زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت. وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد. نامه‌ای در کیفش بود. با تعجب بازش کرد. خط همسر سابقش بود. نوشته بود: «فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.»
    نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت. منتظر بود که تلفنش زنگ زد. برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود. شماره همسر جدیدش بود. تماس را پاسخ گفت: «سلام، کجایی؟ پس چرا دیر کردی؟»
    پاسخ آنطرف خط، تمام عالم را بر سرش ویران کرد. صدا، صدای همسر سابقش بود که می‌گفت: «باور نکردی؟ گفتم فکر نمی‌کردم اینقدر احمق باشی‌. این روزها می‌توان با یک میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار، از شر زنان با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند .

    هیهات منه الذله : محال است تن به ذلت دهیم .